خسی در گلزار


لاله ها رفتند و خس رویید در گلزار ما 

خارها از پیش و پس رویید در گلزار ما


باغدارانِ گهر اندیش رفتند ، عاقبت 

جای گل خارِ هوس رویید در گلزار ما 


گلبُنِ عقل آفرین خشکید در این سرزمین

مردمان بوالهوس رویید در گلزار ما 


چون گل و برگی نداده خارهای کینه توز 

رفته زنبور و مگس رویید در گلزار ما 


بلبلان رفتند از صحرای بی حاصل که چون 

جایِ آزادی قفس رویید در گلزار ما 


مغزهایِ گردوان خشکیده می شد جای آن 

مغزهایی چون عدس رویید در گلزار ما


کاش می شد از سپهرم باد امیدی وَزَد 

شایدی فریاد رس رویید در گلزار ما


                                     #سپهر 



منبع این نوشته : منبع
گلزار ,رویید ,رفتند

بیمار (عاشقانه )


بیمارم و افسوس که درمان شما نیست 

بر آتشِ دل رحمتِ بارانِ شما نیست 


هر بغضِ ترک خورده به دامن چکد آخر 

بر ژاله ی ما حیف که دامانِ شما نیست 


صد زخم اگر بر دلِ بیچاره نشیند 

کاری تر از این زخمه ی مژگانِ شما نیست 


چندین غزل از عشق تو در دفتر دل بود 

از من غزلی در دلِ دیوانِ شما نیست 


گفتی که صبوری کنم از موج نترسم 

سکانِ بلا دیده به فرمانِ شما نیست 


بی رنگ شده آبیِ دریا و سپهرم 

برخیز و بیا طاقتِ هجرانِ شما نیست 


                                #سپهر 



منبع این نوشته : منبع
نیست 

همنشینی با حافظ

سروده ای تلفیقی با  غزلِ (مپرسِ) لسان الغیب حافظ 

بمناسبت بزرگداشت این شاعر والا مقام 


⚘⚘


یک شبی خواب عشق می دیدم 

غم زِ گلزارِ عشق می چیدم 

سالها در فِراقِ یک دلبر 

خشک می شد نهالِ امیدم

 


دردِ عشقی کشیده ام که مپرس 

زهرِ هجری چشیده ام که مپرس 



همچو آهو دوان دوان رفتم 

چون پرستو به آسمان رفتم 

یا برایِ زیارت لیلا 

همچو مجنونِ خسته جان رفتم



گشته ام در جهان و آخر کار 

دلبری برگزیده ام که مپرس

 


یار آمد ، کنارِ ما بنشست 

پایِ دل را به زلفِ خود می بست 

دو سه روزی به رویِ بامم بود 

پرکشید و به آسمان پیوست 



آنچنان در هوایِ خاک دَرش

می رود آبِ دیده ام که مپرس 



دیده هایم دوباره گریان شد 

دل در آغوشِ شعله مهمان شد 

سوخت این دل چو شمعِ بی پروا 

بغض کرد و دوباره ویران شد

 


من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده ام که مپرس 



دلِ عاشق خدا خدا می کرد 

بهرِ آن بی وفا دعا می کرد 

نیست آگه زِ حالِ ما مستان 

آنکه راهش رِ ما جدا می کرد 



سوی من لب چه می گزی که مگو 

لب لعلی گزیده ام گه مپرس 



ای خدا ، دل به دیگران بستم 

بی تو ماندم زِ خویش هم رَستَم

نیمه شبها بی تو اما باز 

چون گدایان پیاله در دستم

 


بی تو در کلبه ی گدایی خویش

رنجهائی کشیده ام که مپرس 



مِی ، رها کرده مست او شده ام 

مست جام الست او شده ام 

سر خوشم تا سپهر گردون هست 

بیدل و پای بست او شده ام 



همچو حافظ غریب در ره عشق 

به مقامی رسیده ام که مپرس 


                           #سپهر 



منبع این نوشته : منبع
مپرس  ,کرد  ,همچو

توتیا


باید مسیر خویش زِ شیطان جدا کنی 

تا جانِ خاک خورده ی خود کیمیا کنی 


ایمان ، به جامه و ، ریش و ، عبا مخَر

باید گذر زِ جامه و ، ریش و ، عبا کنی


بی دینی اَت بهتر از آنست تا که تو 

خود را اسیرِ جامه و ، دلقِ ریا کنی 


یوسف شدن چه بسا کارِساده ایست 

خود را اگر ، زِ دامِ زلیخا ، رها کنی 


لیلا شوی ، گر نکنی ، عهدِ خود وفا 

مجنون شوی گر که به عهدت وفا کنی 


شب تا به روز ، فاصله اش صبح صادق است 

با صدق خود ، صبحِ سعادت بنا کنی 


گر کوهِ بیستونِ منیّت ، زِ هم دَری 

نظّاره بر ، گوهرِ شیرین لقا کنی 


مسرورِ هر زخمِ زبان می شوی دلا

زخمت اگر ، به مرهمِ جانان دوا کنی 


گر هم مسیرِ اهلِ طریقت شدی سپهر 

خود را برایِ چشمِ همه ،  توتیا کنی 


                                       #سپهر 



منبع این نوشته : منبع
کنی  ,جامه